رادین پسر نازم

رادین مرد کوچک ما

يك سال گذشت ....

پسرنازم اميد مامان يك سال گذشت كه تو شدي همه دنياي من نميدونم امشب چه حالي دارم پارسال اين موقع هم بيدار بودم و داشتم دعاي معراج و ناد علي ميخوندم چقدر اروم بودم اصلا استرس نداشتم وبه بابايي ميگفتم امشب اخرين شب دو نفره اي كه داريم، عزيزم خدارو هزار مرتبه شكر ميكنم كه تو رو بهم داد تو بزرگترين وزيباترين اتفاق زندگيم هستي ، با تو زندگيم معنا گرفت وچه ساده بودم من كه قبل از تو فكر ميكردم دارم زندگي ميكنم. پسر نازم تولد هزار بار مبارك. از خدا ميخواهم هميشه همينطوري خندان وسر حال باشي ، عزيزم شرمنده تم كه امسال نميتونم برات تولد درست وحسابي بگيرم به دلايلي، اميدوارم سال بعد برات جبران كنم راستي امروز ديدم كه پنجمين مرواريد ناز ت جونه زده الهي فدا...
28 خرداد 1392

این شبها

سلام ناز پسر شیطونم. وروجک این شبها تا صبح پا به پای من بیداری وهمش منو نگران میکنی که نکنه بعد تشریف آوردنت هم بخوایی به این رویه ادامه بدی .از ورجه وورجه هات هم که بخوام بگم که نگو گاهی چنان ضربه های وارد میکنی که کل بدنم رو تکون میدی . ولی تا حالا که کلی برای بابات ناز میکردی و خوت ورو نشون نمیدادی تا این که  دیشب تو اوج ورجه وورجه هات بابایی مچتو گرفت وکلی حال کرد وقربون صدقت رفت. عزیزم یه ذره هم استراحت کن. این بیرون وقت برا بازی زیاده . دعا کن دفعه بعد کع میام تکلیف اثاث کشی مون معلوم شده باشه. فعلا بابای عسسیسسم ...
14 خرداد 1392

ومن يك مامان تنبل

سلام من اومدم ولي خيلي دير ،بس كه تو نوشتن تنبلم يا شايدم واقعا سرم شلوغ بود اين مدت ، الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم ١٥ روز تا تولد يكسالگي گلم باقي مونده تو اين مدتي كه گذشت اتفاقات زيادي افتاد بالاخره اسباب كشي كرديم اومديم خونه خودمون البته يه اسباب كشي پرماجرا چون اسفند ماه بود وسيستم گرمايشي خونه مشكل پيدا كرد وما مجبور شديم يه هفته خونه مامان مهين بمونيم زحمتش بديم بعدشم كه عيد بود خيلي عيد معركه اي بود امسال چون تو بودي حس خاصي داشتم انگار با بودن تو همه چي كامل بود به بابات ميگفتم به نظرت ما قبل اومدن رادين واقعا چه جوري زندگي ميكرديم!!!!!! ولي اتفاقي تلخ تو ١٧ فروردين خوشي هامون رو خراب كرد اتفاقي كه ١٠ روز بابارو از ما جدا كرد فق...
14 خرداد 1392

حرف اول

سلام پسر نازم نمیدونم وقتی این وبلاگ رو بتونی بخونی چند سالته. گلم میخوام از الان تا روزی که بزرگ بشی از لحظه های قشنگی که من وبابایی با تو خواهیم داشت برات بگم  الهی فدات. الان 29هفته است تو دلمی ومن هنوز باورم نمیشه که تورو دارم. من بابایی 9خرداد 87عروسی کردیم . این وبهت بگم که بابات بهترین ومهربون ترین کسی که من تو عمرم دیدم راستش بهت حسودیم میشه که چه بابای گلی داری الهی سایه اش صد سال روی سرت باشه . عزیزم دل مامانی رو محکم بچسب وقشنگ بخور وبخواب و سر وقتش سالم وسرحال بیا تو بغلم عاشقتم ...
14 خرداد 1392

پایان 4ماهگی

سلام ساندویچ مامان اصلا وقت نمیکنم که تند تند بیام اینجا بس که مشغول شمام .3روز دیگه 4ماهم تموم میکنی .4ماهی لحظه به لحظه اش برام خیلی شیرین ودلنشین بوده. پسرم خیلی شیطون وبازیگوشی وقتی بیداری بزنم به تخته همش بازی میکنی ومیخندی. ساعت خوابت کم شده بیشتر روز رو بیداری والبته بغلی شدی چه جووووووورم همش دست وپا میزنی وکمرتو از زمین بلند میکنی که ورت دارم واگه اینکار رو نکنم لباتو جمع میکنی چشماتو میبندی چنان مظلومانه گریه میکنی دلم کباب میشه همینکه میایی بغلم این شکلی میشی . حسابی خودتو برای بابات لوس میکنی وقتی خونه میاد حتی اگه بغلم باشی هم بغض میکنی باباتو میخوایی بابات این شکلی میشه ومن .کارهایی که میکنی: سعی میکنی غلت بزنی ولی هنوز کا...
26 مهر 1391

رادین مشهدی میشود

روز31 مرداد قرار شد بریم مشهد همراه مامانی خاله لیدا محمد کسرا وزندایی سپیده .خیلی خیلی خوش گذشت اولین مسافرت بدون آقایون بود که میرفتیم .من که دلم برای بابا کلی تنگ شد با قطار رفتیم وبا هواپیما برگشتیم .شما اصلا من رو اذیت نکردی وخدا رو شکر مریض هم نشدی.یا امام رضا بازم بطلب بیاییم ولی اینبار بابا رو هم ببریم منو گل پسرم تو صحن انقلاب اون پیرزن پشتی هم خیلی بامزه اس نه ...
24 شهريور 1391

پسرم مرد میشود

عزیزم 19مرداد وقتی از خواب پاشدم عزمم رو جزم کردم ببرمت برا ختنه .چند روز بود فکرم مشغول این قضیه بود ومیدونستم هرچه زودتر بهتر .زنگ زدم دکتر بزازیان وقت گرفتم برای ظهر .انقدر سرحال وخوشحال بودی که دلم برات کباب شد ولی مجبور بودم نشستم یه فصل گریه کردم تا اونجا دیگه گریم نگیره .ساعت 12بابا اومد دنبالمون مامان مهین محمد و عمو علی هم اومده بود وقتی رسیدیم مطب مامانی هم اومد .وقتی امپول بیحسی را زدند کلی گریه کردی البته من تو نرفتم فقط صداتو میشنیدم و داشتم پس میافتادم وقتی رفتم تو آروم شدیو وقتی بیحس شدی دکتر کارشو شروع کرد ولی دیگه آروم بودی وقتی کار تموم شد اومدیم خونه مامانی وقتی رسیدیم بیحسی رفت شما شروع کردی به جیغ کشیدن اونم چه جیغایی....
24 شهريور 1391

من یه مامان تنبلم عکسها با تاخیر

پسر نازم عزیزم سلام این روزها انقدر سرم گرم امورات شماست که نمیرسم وبت رو آپ کنم مامانی ببخشید .واما بگم از ناز پسرم  قربون خدا برم که دعا های من رو مستجاب کرده وشما ماشااله هزار ماشاله فوق العاده آروم سر به راهی اصلا برام اذیت نداری تو خونه که همش بیداری ومیخندی وقتی هم مهمونی میریم اصلا بیدار نمیشی حتی مجبورم به زور شیرت بدم تا از گرسنگی بیهوش نشی. روز به روز ناز تر وعسل تر میشی نمیتونم ازت چشم بردارم عاشقتم در ادامه عکسهای ناز پسرم رو ببینید پسر 7 روزم تازه بر گشتیم خونه ببین چه کوچمولیی     نی نی 10روزه من در خواب ناز   پسرم این چه قیافه ای که گرفتی ؟؟؟؟؟  ...
21 شهريور 1391

خاطره تولد پسر نازم

روز27خرداد وقت سونو داشتم وکه 38هفته و2روز از بارداریم میگذشت وقتی رفتم جواب دکتر کمی نگرانم کرد گفت که رشد جنین 35 الی 36 هفته رو نشون میده ...... جواب رو که گرفتم بدو رفتم پیش دکترم واون توصیه کرد که حتما سونو کالر داپلر برو دوباره برگشتم سونو وزنگ زدم بابایی اومد تا ساعت 11شب طول کشید تا نوبت من شد وقتی سونو انجام شد دکتر جواب رو داد دستم وگفت چیزی نیست باید بیشتر استراحت کنی وخوب تغذیه کنی جواب رو تا وقتی سوار ماشین بشم نخوندم وقتی نشستم تو ماشین وجواب رو از پاکت درآوردم دیدم نوشته کاهش جریان شریان مغزی بند ناف ومطرح کننده شروع زجر جنینی. زجر جنینی همین دو کلمه کافی بود برای دیونه کردن من وشروع گریه زاری من .حال بابایی بهتر از من...
18 تير 1391

20روز طلایی

رادین نازم عسل مامان امروز 20 روزه که باهمیم . ا نقدر وقتم رو پر کردی که دیگه نمیتونم زود زود بیام وآپ کنم . عزیزم جونم برات بگه که فردای تولد تو با رضایت خودم از بیمارستان مرخص شدم چون حالم خوب بود ونیازی نمیدیدم که بیشتر بمونم.ناهار رفتیم خونه مامان مهین البته من نتونستم ناهار بخورم تو رو سپردم به مامان مهین وخودم تخت خوابیدم 2ساعت ولی چه خوابی کردم آخه شب تو بیمارستان نخوابیده بودم. عصر مامانی اومد دنبالمون تا بریم خونشون . تقریبا 1هفته خونه مامانی موندیم من اونجا خیلی راحت بودم وحسابی استراحت کردم فقط دوری بابا محمود خیلی اذیتم میکرد آخه اون مقید بود که بیاد اونجا بمونه هر روز یه سری ظهر میومد دیدنمون ویه بار هم شب برای شام میومد و...
18 تير 1391