رادین پسر نازم

.

.

اینجا مینویسم تا بتونم حس و حال این روزها رو ثبت کنم تا پسرم بزرگ که شد بدونه چقدر ممنونش هستم که مهر مادری رو برام به ارمغان آورد .ممنونم که اومدی
ایمیل مدیر :

آنلاین : 1
بازدید امروز : 4
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته گذشته : 23
کل بازدید : 22864


کد موزيک

دریافت همین آهنگ


RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال شنبه 16 ارديبهشت 1391 در ساعت 19:00

.:: ::.
يك سال گذشت ....
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال سه شنبه 28 خرداد 1392 در ساعت 2:54
پسرنازم اميد مامان يك سال گذشت كه تو شدي همه دنياي من نميدونم امشب چه حالي دارم پارسال اين موقع هم بيدار بودم و داشتم دعاي معراج و ناد علي ميخوندم چقدر اروم بودم اصلا استرس نداشتم وبه بابايي ميگفتم امشب اخرين شب دو نفره اي كه داريم، عزيزم خدارو هزار مرتبه شكر ميكنم كه تو رو بهم داد تو بزرگترين وزيباترين اتفاق زندگيم هستي ، با تو زندگيم معنا گرفت وچه ساده بودم من كه قبل از تو فكر ميكردم دارم زندگي ميكنم. پسر نازم تولد هزار بار مبارك. از خدا ميخواهم هميشه همينطوري خندان وسر حال باشي ، عزيزم شرمنده تم كه امسال نميتونم برات تولد درست وحسابي بگيرم به دلايلي، اميدوارم سال بعد برات جبران كنم راستي امروز ديدم كه پنجمين مرواريد ناز ت جونه زده الهي فدات بشم كه همه مراحلت راحت وبي دردسر طي ميشه ( اميدوارم خودم چشم نزنمت) نفسم من هم ديگه بخوابم الان تو كنارم خوابيدي بايه زير پوش ركابي سفيد رنگ روتم اصلا نميزاري بكشم دقيقاً يه مرد كوچولو
.:: ::.
این شبها
موضوع : روزهاي خوش بارداري
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال سه شنبه 14 خرداد 1392 در ساعت 2:01

سلام ناز پسر شیطونم. وروجک این شبها تا صبح پا به پای من بیداری وهمش منو نگران میکنی که نکنه بعد تشریف آوردنت هم بخوایی به این رویه ادامه بدی .از ورجه وورجه هات هم که بخوام بگم که نگو گاهی چنان ضربه های وارد میکنی که کل بدنم رو تکون میدی. ولی تا حالا که کلی برای بابات ناز میکردی و خوت ورو نشون نمیدادی تا این که  دیشب تو اوج ورجه وورجه هات بابایی مچتو گرفت وکلی حال کرد وقربون صدقت رفت. عزیزم یه ذره هم استراحت کن. این بیرون وقت برا بازی زیاده . دعا کن دفعه بعد کع میام تکلیف اثاث کشی مون معلوم شده باشه. فعلا بابای عسسیسسم

.:: ::.
ومن يك مامان تنبل
موضوع : روزهاي شيرينم با تو
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال سه شنبه 14 خرداد 1392 در ساعت 2:01
سلام من اومدم ولي خيلي دير ،بس كه تو نوشتن تنبلم يا شايدم واقعا سرم شلوغ بود اين مدت ، الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم ١٥ روز تا تولد يكسالگي گلم باقي مونده تو اين مدتي كه گذشت اتفاقات زيادي افتاد بالاخره اسباب كشي كرديم اومديم خونه خودمون البته يه اسباب كشي پرماجرا چون اسفند ماه بود وسيستم گرمايشي خونه مشكل پيدا كرد وما مجبور شديم يه هفته خونه مامان مهين بمونيم زحمتش بديم بعدشم كه عيد بود خيلي عيد معركه اي بود امسال چون تو بودي حس خاصي داشتم انگار با بودن تو همه چي كامل بود به بابات ميگفتم به نظرت ما قبل اومدن رادين واقعا چه جوري زندگي ميكرديم!!!!!! ولي اتفاقي تلخ تو ١٧ فروردين خوشي هامون رو خراب كرد اتفاقي كه ١٠ روز بابارو از ما جدا كرد فقط اگه تو نبودي ميمردم از دوري بابات خيلي سخت بود خييييليييي اصلا نميخوام ديگه بهش فكرهم كنم ، خدارو شكر كه تموم شد اون كابوس. بعدشم كه ديگه مهد نميبرمت چون خونه ام ودوست دارم لحظاتم رو با تو بگذرونم عشقم، وحالا شيرين كاريهاي شما: مثل باد چهار دست و پا ميري با تمام سرعت، از مبلا ميگيري ويواش يواش راه ميري الهي فدات پاهات ننههههه، مدام تو اشپزخونه در كابينتها رو ميكوبي وپدرشون رو در اوردي ، اصلا تو روروئك نميشيني چرر رااااا؟ به همه اسباب بازيهات ميگي هاپ هاپ ، وقتي گرسنه هستي با يه لحن شيريني ميگي هههههم، وقتي صداي آهنگ مياد هرجا باشي ومشغول هر كاري باشي دست ميزني وكمرتو تكون ميدي سعي ميكنم اين سري. با عكس بيام عكساي قبلي هم كه پريده اشكال نداره عزيز دلم زود ميام و درستش ميكنم
.:: ::.
حرف اول
موضوع : روزهاي خوش بارداري
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال سه شنبه 14 خرداد 1392 در ساعت 2:00

سلام پسر نازم نمیدونم وقتی این وبلاگ رو بتونی بخونی چند سالته. گلم میخوام از الان تا روزی که بزرگ بشی از لحظه های قشنگی که من وبابایی با تو خواهیم داشت برات بگم  الهی فدات. الان 29هفته است تو دلمی ومن هنوز باورم نمیشه که تورو دارم. من بابایی 9خرداد 87عروسی کردیم . این وبهت بگم که بابات بهترین ومهربون ترین کسی که من تو عمرم دیدم راستش بهت حسودیم میشه که چه بابای گلی داری الهی سایه اش صد سال روی سرت باشه . عزیزم دل مامانی رو محکم بچسب وقشنگ بخور وبخواب و سر وقتش سالم وسرحال بیا تو بغلم عاشقتمماچماچ

.:: ::.
پایان 4ماهگی
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال چهارشنبه 26 مهر 1391 در ساعت 21:01

سلام ساندویچ مامان اصلا وقت نمیکنم که تند تند بیام اینجا بس که مشغول شمام .3روز دیگه 4ماهم تموم میکنی .4ماهی لحظه به لحظه اش برام خیلی شیرین ودلنشین بوده. پسرم خیلی شیطون وبازیگوشی وقتی بیداری بزنم به تخته همش بازی میکنی ومیخندی.ساعت خوابت کم شده بیشتر روز رو بیداری والبته بغلی شدی چه جووووووورم همش دست وپا میزنی وکمرتو از زمین بلند میکنی که ورت دارم واگه اینکار رو نکنم لباتو جمع میکنی چشماتو میبندی چنان مظلومانه گریه میکنی دلم کباب میشه گریههمینکه میایی بغلم این شکلی میشینیشخند. حسابی خودتو برای بابات لوس میکنی وقتی خونه میاد حتی اگه بغلم باشی هم بغض میکنی باباتو میخوایی بابات این شکلی خندهمیشه ومنعصبانی.کارهایی که میکنی: سعی میکنی غلت بزنی ولی هنوز کامل نشده.اسمتو شناختی. غریبه هارو از آشناها تشخیص میدی وبهشون نمیخندیخنثی.صبحها چشماتو باز میکنی میخندی لبخند نه ها ....خنده صدادار تقریبا قهقه...عاشق جیمبالو هستی وهر روز دنبال میکنی برنامشو.بلند بلند حرف میزنی (صدا درمیاری) مثل اینکه سخنرانی مهمی داری.سعی میکنی خودت شیشه تو نگه داری.خلاصه الهی فدات بشم که انقد ماهی خوشگلم .سعی میکنم بزودی عکس بذارم فعلا بای

وزن در 3/5 ماهگی6/800

قد63


.:: ::.
رادین مشهدی میشود
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال جمعه 24 شهريور 1391 در ساعت 18:48

روز31 مرداد قرار شد بریم مشهد همراه مامانی خاله لیدا محمد کسرا وزندایی سپیده .خیلی خیلی خوش گذشت اولین مسافرت بدون آقایون بود که میرفتیم .من که دلم برای بابا کلی تنگ شد با قطار رفتیم وبا هواپیما برگشتیم .شما اصلا من رو اذیت نکردی وخدا رو شکر مریض هم نشدی.یا امام رضا بازم بطلب بیاییم ولی اینبار بابا رو هم ببریم

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
پسرم مرد میشود
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال جمعه 24 شهريور 1391 در ساعت 18:40

عزیزم 19مرداد وقتی از خواب پاشدم عزمم رو جزم کردم ببرمت برا ختنه .چند روز بود فکرم مشغول این قضیه بود ومیدونستم هرچه زودتر بهتر .زنگ زدم دکتر بزازیان وقت گرفتم برای ظهر .انقدر سرحال وخوشحال بودی که دلم برات کباب شد ولی مجبور بودم نشستم یه فصل گریه کردم تا اونجا دیگه گریم نگیره .ساعت 12بابا اومد دنبالمون مامان مهین محمد و عمو علی هم اومده بود وقتی رسیدیم مطب مامانی هم اومد .وقتی امپول بیحسی را زدند کلی گریه کردی البته من تو نرفتم فقط صداتو میشنیدم و داشتم پس میافتادم وقتی رفتم تو آروم شدیو وقتی بیحس شدی دکتر کارشو شروع کرد ولی دیگه آروم بودی وقتی کار تموم شد اومدیم خونه مامانی وقتی رسیدیم بیحسی رفت شما شروع کردی به جیغ کشیدن اونم چه جیغایی........ بابایی کلی دعوام کرد که زود بود چرا بردیش این ضعیفه (کم مونده بود از بابام کتک بخورم) ولی ناراحتیت تا 6عصر بود بعد اون آروم شدی وشبم خوب خوابیدی وسر یه هفته حلقه افتاد وخوب خوب شدییییییییییی  مبارک باشه پسرم      فردای روزی که حلقت افتاد رفتیم واسه واکسن دو ماهگی   (من خیلی نامردم  ...) ولی بازم آروم بودی واصلا اذیت نکردی حتی تبم نکردی فدات بشم انقدر مقاومی فسقلی من   در ادامه عکس

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
من یه مامان تنبلم عکسها با تاخیر
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال سه شنبه 21 شهريور 1391 در ساعت 13:32

پسر نازم عزیزم سلام این روزها انقدر سرم گرم امورات شماست که نمیرسم وبت رو آپ کنم مامانی ببخشید .واما بگم از ناز پسرم  قربون خدا برم که دعا های من رو مستجاب کرده وشما ماشااله هزار ماشاله فوق العاده آروم سر به راهی اصلا برام اذیت نداری تو خونه که همش بیداری ومیخندی وقتی هم مهمونی میریم اصلا بیدار نمیشی حتی مجبورم به زور شیرت بدم تا از گرسنگی بیهوش نشی. روز به روز ناز تر وعسل تر میشی نمیتونم ازت چشم بردارم عاشقتمدر ادامه عکسهای ناز پسرم رو ببینید

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
خاطره تولد پسر نازم
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال يکشنبه 18 تير 1391 در ساعت 12:04

روز27خرداد وقت سونو داشتم وکه 38هفته و2روز از بارداریم میگذشت وقتی رفتم جواب دکتر کمی نگرانم کرد گفت که رشد جنین 35 الی 36 هفته رو نشون میده ......

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
20روز طلایی
موضوع :
نویسنده مامان پسری تاریخ ارسال يکشنبه 18 تير 1391 در ساعت 12:04

رادین نازم عسل مامان امروز 20 روزه که باهمیم .

ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.